وقتی که بن بست را نزدیک می بینی
(چهارشنبه 5/11/90)حال خوشی ندارم. آن شب که با ر. عزیز صحبت کردم انرژی خاصی را در خود احساس می کردم. شاد بودم و بی دغدغه. به خود قول دادم همان طور که ر. برای کار خودش گفت، من نیز در مسیر خود با چنگ و دندان جلو روم. اما بعد از تلفن با او و در میانه های راه یادآوری بسیاری چیزها باعث شد همان حس مزخرف خشم و واماندگی بین عقل و احساس، درست و نادرست، حق و ناحق، باید و نباید، صداقت، کم صداقتی و بی صداقتی در من پدیدار شود. سعی کردم آن شب را با بی خیالی رد کنم. اما از حوالی دیروز عصر دوباره هزار و یک فکر و خاطره در ذهنم چرخ خورد.
چند سال پیش بعد از تمامی آن روزها، با خود عهد کردم که دیگر هرگز دیوانگی نکنم و تنها با صبوری و صداقت تمام جلو روم. فکر کردم که زندگی درس بزرگی به من داده. اما امروز بعد از گذشت سال هایی نه چندان کم به این فکر می کنم که شاید درسم را تمام و کمال نگرفته باشم، شاید باید در بین این چنگ و دندان کمی زرنگی و خودبینی را هم قرار دهم.
خداوندا کمکم کن. بین تمامی احساسات متناقض و تصمیمات ناشی از آن ها گیر کرده ام.
*
-وامانده ام. وامانده ام. در این دنیای هزار و یک رنگ در بین این همه رنگ وامانده ام. دیگر باوری ندارم.-
خودشناسی
(یکشنبه 22/8/90)چیزی که در کارش بسیار زیاد دوست می دارم و فکر می کنم با آن از سایر همکارانش متمایز می شود، این می باشد که با همان چند سوال کوتاه به تو می آموزد که چگونه ناخودآگاهت را با خودآگاهت روبرو سازی.
به خاطر همه چیز ممنونم و امیدوارم همانگونه که گفتی برنامه هایمان به خوبی و با موفقیت پیش بروند.
خدایا به امید تو.
شروعی مجدد
(چهارشنبه 11/8/90)به گمانم امروز روز خوبی خواهم داشت. دیشب بعد از کمی گردش نسبتا کوتاه مدت با آقای همسری ساعت 22:30 به خواب رفتم و امروز از صبح احساس سرحالی و شادابی دارم. البته به غیر از خواب خوبی که داشتم، علت اصلی این شادابی و بازیافت مجدد روحیه ام صحبت هایی بود که دیروز عصر با د.ع. داشتم. به غیر از این که صحبت با او به مرور فکرم را آزاد می کرد در انتها نیز چیزی گفت که باعث اطمینان خاطر، آرامش بیشتر و دل شادیم گشت. او گفت که هوش و انگیزه خوب و کافی برای کاری که شروع کرده ام دارم و امیدوار است که کارمان به نتایج خوبی برسد.
خدایا شکرت. بابت تمامی ناشکری هایم از تو عذر می خواهم. تنهایم مگذار. به امید تو.
...
(سه شنبه 10/8/90)نمی دانم چرا این گونه شدم. سخت خسته، بی حوصله، بی رمق و بی انگیزه شده ام. به خود تلقین می کنم که این هم یکی از همان دوره های یاس فلسفی گذرا و زنانه است. اما واقعیت این است که گاهی نیاز به شخصی دارم که بی طرفانه و خالی از هر نوع حسی نسبت به من به صحبت هایم گوش دهد و من در این امر دچار کمبود شدیدی هستم. به همین سبب هر از گاهی در میان دودلی های گفتن و نگفتن ناخودآگاه و گاهی هم خودآگاه خود را اندکی خالی می کنم.
خدایا به امید خودت.
نبایدها شاید!
(سه شنبه 3/8/90)نمی دانم چرا این گونه شده ام. گاهی احساس می کنم که از جنس سنگم و این مرا گاهی می ترساند !!!!!!!!!!!!!